
انگار اشتباها به خیابان بی نور هستی قدم میزنم. سوزن مژه هایم خستگی ودرد را روی حاشیه های روانم بخیه میزند. کوچه ها خالی وسایه های درختان با شیار های کشیده گام ها خطوط سرنوشتم را رقم میزند. تنها هستم مانند آن روز های دیگر که تنهائی مهمان ماندگار من بود. همراه با سایه خودم حرف میزنم و ابدیت آرامشم را سراغ میگیرم. حتی سایه ام مرا باور نمیکند ، شاید من از تبار رنج بی اعتمادی ورنگ آمده ام ، کسی باورم ندارد. روحم با ضربه های تند حرف و کلام رنجید. هر تار مویم جدا جدا مجروح گشت .گوئی واپسین نفس...
ادامه مطلب