
xa0از " تـــو " دلـگیـــر نیستـــم . . .xa0اَز دلــم دلـگیـــرَم !xa0کــــه نَبــــودنـتــــ را صبــــورانــــه تحمـــــل میکـنــــد . . .xa0بـی هیـــچ شِـکــــوه ای ...!!!xa0 :( :(xa0...
ادامه مطلب
عاشقی این است اگر، از عشق سیرم کرده ایبلبلی سردرگریبان، گوشه گیرم کرده ایغنچه ی دلدادگی را در دلم پرپر مکنمهربانی کن اگر حتی اسیرم کرده ایصورت پژمرده ام بر درد عشقت شد گواهلااقل اندازه ی یک قرن پیرم کرده اینذر کردم، هرکه هرجا گفت حاجت می دهدتا که یارم باشی ازبس ناگزیرم کرده ایعاشق من گر نبودی، جرم من را خود بگو!دل چرا بردی؟ چرا پس دستگیرم کرده ای؟باغ جان را ...
ادامه مطلب
روز ها میگذرند لحظه ها از پی هم میتازندوگذشت ایام,چون چروکی است که برچهره من میماندروزهامیگذرند , که سکوتی ممتد, برلبم میرقصدقصه هایی که زدل می آیند , زیرسنگینی این بارسکوتبی صدامیمیرند...روزها میگذرند , که به خود میگویمگرکسی آمدوبرداشت زلب مهرسکوتگرکسی آمدوگفت قطعه شعری بسرودگرکسی آمدوازراه صفا دل ما را بربودحرفهاخواهم زد , شعرها خواهم خواندبهر هر خلق جهان ...
ادامه مطلب
مجنون صفت به ناله و فریاد می روم در بیستون به دیدن فرهاد می روم من صید نیم بسمل از یاد رفته ام بالک زده به خانهء صیاد می روم بی قسمتی ببین به ادایی که یار من خواهد که یاد من کند از یاد می روم روشن نشد چراغ امیدم به شام مرگ یعنی ک...
ادامه مطلب
بار فراق بستم و ، جز پای خویش را کردم وداع جملهٔ اعضای خویش را گویی هزار بند گران پاره میکنم هر گام پای بادیه پیمای خویش را در زیر پای رفتنم الماس پاره ساخت هجر تو سنگریزهٔ صحرای خویش را هر جا روم ز کوی تو سر بر زمین زنم نفرین کنم ارادهٔ بیجای خویش را عمر ابد ز عهده نمیآیدش برون نازم عقوبت شب یلدای خویش را وحشی مجال نطق تو در بزم وصل نیست طی کن بساط عرض تمنای خویش را "وحشي بافقي" ...
ادامه مطلب
پلنگ سنگی دروازه های بسته شهرم مگو آزاد خواهی شد که من زندانی دهرم xa0 تفاوت های ما بیش از شباهت هاست باور کن تو تلخی شراب کهنه ای من تلخی زهرم xa0 مرا ای ماهی عاشق رها کن فکر کن من هم یکی از سنگ های کوچک افتاده در نهرم xa0 کسی را که برنجاند تو را هرگز نمی بخشم تو با من آشتی کردی ولی من با خودم قهرم xa0 تو آهوی رهای دشت های سبزی اما من پلنگ سنگی دروازههای بسته شهرم xa0 "فاضل نظری" ...
ادامه مطلب
امشب شبیست سرد و غم انگیز قصه کن از روزهای رفته یگان چیز قصه کن چیزی که تا هنوز برایم نگفته ای از برگ های دفتر پاییز قصه کن از تلخی صدای کلاغان دلم گرفت قدری شکر به قصه بیامیز قصه کن از شب به گوش پنجره نجوا چه می کنی ان را بیا به گوش من اویز قصه کن باغ افق تهی شده از سیب افتاب قاصد برو برای خدا نیز قصه کن بسیار شد حکایت گفت و شنود ما یک بار از خموشی ما نیز قصه کن xa0 "عفیف باختری" xa0...
ادامه مطلب
نيم شب همدم من ديده ي گريان منست ناله ي مرغ شب از حال پريشان منست در همه عمر دمي خاطر من شاد نبود گريه انگيز تر از مهر من آبان منست خنده ها بر لب من بود و كس آگاه نشد زين همه درد خموشانه كه بر جان منست به بهارم نرسيدي به خزانم بنگر كه به مويم اثر از برف زمستان منست غافل از حق شدم و قافله ي عمر گذشت ناله ام زمزمه ي روح پشيمان منست گر به سرچشمه ي توحيد رسم جاويدم ورنه هر لحظه ي من نقطه پايان منست در بر عشق بسي دم زدم از رتبت عقل گفت خاموش كه او طفل دبستان ...
ادامه مطلب
اگر چه باز نبینم به خود کنارِ ترا عزیز می شمرم عشق یادگار ترا در این خزان جدایی به بوی خاطره ها شکفته می کنم از نو به دل بهار ترا زبان شعله به گوشم به بی قراری گفت حدیثِ سستی ِ قول تو و قرار ترا ز من جدا شده یی همچو بوی گل از گل؛ منی که داده ام از دست، اختیار ترا شدی شراب و شدم مست بوسه ی تو شبی کنون چه چاره کنم محنت خمار ترا؟ به سینه چون گل ِ عشقت نمی توانم زد به دیده می شکنم خارِ انتظار ترا چو بوی گل چه شود گر شبی به بال نسیم سبک برایم و گیرم ره دیار ترا همان فریفت...
ادامه مطلب
انگار اشتباها به خیابان بی نور هستی قدم میزنم. سوزن مژه هایم خستگی ودرد را روی حاشیه های روانم بخیه میزند. کوچه ها خالی وسایه های درختان با شیار های کشیده گام ها خطوط سرنوشتم را رقم میزند. تنها هستم مانند آن روز های دیگر که تنهائی مهمان ماندگار من بود. همراه با سایه خودم حرف میزنم و ابدیت آرامشم را سراغ میگیرم. حتی سایه ام مرا باور نمیکند ، شاید من از تبار رنج بی اعتمادی ورنگ آمده ام ، کسی باورم ندارد. روحم با ضربه های تند حرف و کلام رنجید. هر تار مویم جدا جدا مجروح گشت .گوئی واپسین نفس...
ادامه مطلب